هرزه ای به نام زندگی

هرزه ای به نام زندگی

I give,u take,this life that i forsake,been cheated of my youth,you turned this lie to truth(MetallicA.
هرزه ای به نام زندگی

هرزه ای به نام زندگی

I give,u take,this life that i forsake,been cheated of my youth,you turned this lie to truth(MetallicA.

A Desolation song by AGALLOCH

A Desolation song

here i seat
at the fire
Liquor's Bitter Flames Warm My Languid Soul
Here I Drink Alone And Remember
A Graven Life, The Stain Of Her Memory
In This Cup, Love's Poison
For Love Is The Poison Of Life
Tip The Cup, Feed The Fire,
And Forget About Useless Hope. . .

Lost In The Desolation Of Love
The Passions We Reap And Sow
Lost In The Desolation Of Life
This Path That We Walk. . .

Here's To Love, The Sickness
The Great Martyr Of The Soul
Here's To Life, The Vice
The Great Herald Of Misery
In This Cup, Spiritus Frumenti
For This Is The Nectar Of The Spirit
Quench The Thirst, Drown The Sorrow
And Forget About Cold Yesterdays. . .

Lost In The Desolation Of Love
The Passions We Reap And Sow
Lost In The Desolation Of Life
This Path That We Walk. . .
Lost In The Desolation Of Love
The Sorrows We Reap And Sow
Lost In The Desolation Of Life
The Path That We Walk. . .


می نشینم،جنب آتش
شعله های تلخ "لیکور" روح سردم را گرمایی می بخشند
به تنهایی می نوشم و به یاد می آورم
عمری مرده را،لکه ای خاطره را
در این جام،عشق زهر است
چه، عشق زهر رزندگانیست 
جام را وارو می کنم،آتش را طعام
و فراموش می کنم شوقی هرزه را
گمشده در تنهایی عشق
شهوت است که درو می کنیم و می افشانیم
گمشده در تنهایی عمـــر
این راهیست که در آن قدم بر می داریم
به سلامتی عشق،مرض
شهید کبیر روح
به سلامتی عمـــر،هرزگی
قاصد کبیر فلاکت
در این جام،Spiritus Frumenti
چه،این عصاره ی روح است
عطش را فرو نشان،اندوه را غرقه بدان
و فراموش کن دیروز های سرد را
گمشده در تنهایی عشق
شهوت است که درو می کنیم و می افشانیم
گمشده در تنهایی عمـــر
این راهیست که در آن قدم بر می داریم
گمشده در تنهایی عشق
اندوه است که درو می کنیم و می افشانیم
گمشده در تنهایی عمـــر
این راهیست که در آن قدم بر می داریم

شبی از جنس درد

چشمانم را بر هم می گذارم ،و فراموش می کنم گذران زمان را .رگ هایم را به روی جریانی از "دیستورشن" باز می گشایم،درونم او را فرا می خواند.
و این خون است که در رگ هایم یخ می بندد،از دویدن باز می ایستد و عضلات را بی حرکت به حال خود رها می کند...
و همه ی این صورت های استخوانی را ،و همه ی این صورت های ورم کرده را،و همه ی این شکم های ورم کرده را،و همه ی این انگشتان ورم کرده را،و همه ی این چشم های از حدقه بیرون افتاده را،به حال خود رها می کند،رها می کند...
و من می توانم احساس کنم این حس نو را که متولد می گردد در من،اوست که پنجره را باز می گشاید،اوست که وزش باد را در سپیده دم بر گونه هایش دوست می دارد،اوست که لبخند بر لبش می نشیند و قتی درد ناشی از بیخوابی،قوس ابرو را می گیرد و بالا میرود تا در یکنواختی پیشانی محو گردد،ناپدید گردد،بمیرد...
و این منم که می گرید بر مزار دردهای از دست رفته،به خود می پیچد برای جرعه ای بیشتر،به خود می پیچد برای ذره ای بیشتر...
و این منم که درهای رگ هایم را باز می گشایم تا سردی سکوت را از میان ملودی های موسیقی درد باز شناسم و در آغوش کشم.
و این کاریست که از صمیم قلب ترجیح می دهم بر راه رفتن در این خیابان های لجن بسته.کاریست که از صمیم قلب ترجیح می دهم بر شرمسارانه نگریستن در چشمان پسرک و دخترک دست فروش.
لعنت بر همه ی آن صورت ها و شکم و انگشتان ورم کرده،لعنت بر همه ی آن چشمان از حدقه بیرون افتاده...
لعنت...