آه، حفره ای درست در میانه ی قلبم سر باز کرده...شروع به خونریزی می کند.صدای چکه ی این قطره های سرخ گوش هایم را پر کرده...
گوش هایم را کر کرده...
و هزاران لبخندی که از صبحگاه تا حال،آخرین ساعات بعد از ظهر،روانه ام شده،مقابلم دگر بار پدیدار می گردند...
هزاران صورتک از جنس دروغ...
هزاران دهان گرسنه...
هزاران لبخند مصنوعی...
و در حالیکه این سطور نگاشته می شوند،دستم انتظار هیچ رخدادی را ندارد...
این فقط چند قدم تنهاییست...
چند قدم تنهایی در دل کوچه هایی که حضورم را با بی میلی بر دوش می کشند.خانه هایی با درب های بسته،بنجره هایی با پرده های کشیده،همه و همه...
به رویم دهان کج کرده...
با نگاهشان نگاهم را پس می زنند...
تهوع بر وجودم چیره گشته،می خواهم بالا آورم.به سختی نفس می کشم و قلبم به کندی می زند.این قدم ها،بی سرانجام،بالینم را کشان کشان در میان کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ شمال شهر با خود می برند،در حالیکه دستم را بر دل در هم پیچیده ام فرو گداشته ام.و در گوشه ی ذهنم به تو می اندیشم هنوز...
و نفرت هایم ،و خشم مقدسم ،همچون کودکی نوپا،دستش در دستم،به دنبالم می آید...
برای من مقصدی نیست...
این فقط چند قدم تنهاییست...
چند قدم تنهایی...
آری چند قدم لعنتی از جنس تنهایی...