هرزه ای به نام زندگی

هرزه ای به نام زندگی

I give,u take,this life that i forsake,been cheated of my youth,you turned this lie to truth(MetallicA.
هرزه ای به نام زندگی

هرزه ای به نام زندگی

I give,u take,this life that i forsake,been cheated of my youth,you turned this lie to truth(MetallicA.

Saw You Drown by Katatonia (lyrics



و آنگاه در میان نگاه شکسته ات
همه چیز بر سر جایش برگشت

و قلبت که می گرید
درون آب مویه می کند

و اگر هم راهی دیگر برای تغییر تصمیمت بود؟
 من ضعیف تر از آنم که می گویند


 گذر از همه چیز
تنها راه ماندن

و آیا نمی دانی 
من نهایت هر آنچیزم که باقی مانده
و درست زیر پایمان هست
هر آنچه خواهی دید برای آخرین بار


درون آب دبدمت که غرق شدی
به زیر آب دیدمت که غرق شدی

و حال در میان نگاه شکسته ام
دیگر اینجا نیستی

و قلبم که می گرید
خفته در میان نور 

و آیا راهی برای تغییر تصمیمم نیست؟
  نه...هرگز چنین نخواهد شد

و گذر از همه چیز
تنها راه ماندن



As through your shattered eyes
It all came together
And your heart cries
Weeping through the weather
Another way to change your mind
I'm weaker than they say
To leave this all behind
The only way to stay

Don't you know
I'm the end of what we'll be
And right below us
The last thing you'll see

In the water
I saw you drown
Down the water
Saw you drown

As through my shattered sight
You're no longer here
And my heart cries
Sleeping through the light
Another way to change my mind
Never is the day
To leave this all behind
The only way to stay

چند کلام دیگر...بی سر و ته

دستانی گشوده،سرشار از تمنا،روی به آسمان...
آسمانی سرتاسر پوشیده از ابر های خاکستری و رشته هایی نازک و معلق در هوا از جنس نور،و یک خورشید در ورای همه ی این ها.دور از ذهن،نهان از دید...برای روح درمانده نمادی از امید...

روزگاری قرار بود روشنگر راهم باشد...


بر این تکه زمین جدا افتاده از باقی دنیا،آرامیده ام،در حالیکه روزها از پس نگاه خیره ام به بالا و از لابه لای انگشتان گشوده ام فرو می ریزند،هر از گاهی تلاش کرده ام یکی رابه چنگ آرم،اما...
اما سریعتر از آن می لغزند که بتوان به دستشان آورد،لعنتی ها را...آری...سریعند لعنتی ها...
این است که دیگر تنها در انتظار...
تنها در انتظار...
نمی دانم در انتظار چه چیزم،شاید معجزه ای از پشت آن ابر های در هم تنیده،شاید تابشی از جانب آن خورشید نهان...
و در این حال دستانم را گشوده ام...
سرشار از تمنا...
روی به آسمان...


آخر این را هزاران بار ترجیح می دهم بر زیستن میان آدمیان.آری ترجیح می دهم قلب در این گوشه ی دور افتاده از هستی،به تنهایی بتپد تا آنکه بخواهم دروازه های روح را بر این دوپایان بیولوژیک بازگشایم.
حال که هدف از بودن نوع بشر نیست جز بقا
حال که دوستی،برابری،برادری،عشق،ایثار و در یک کلام اخلاق،نیستند مگر مضحکه ای بر لبان هرزه ی انسان مترقی امروز،من دیگر نمی خواهم انسان باشم.می خواهم حیوان باشم.کثیف باشم،در سیاه ترین چاله های طبیعت فرو روم و آنجا نیمه جان،آنچنان که حال آرامیده ام،باقی عمر را در انتظار معجزه ای،رشته نوری،و یا هرچیزی متفاوت از آنچه مقابلم هست سپری کنم.
آری این بس شرافتمندانه تر است در نگاهم...
بسی شرافتمندانه تر...